تبليغاتX
نترس و دنبالم بيا

 

دنیا برای من

از وقتی که حافظه ام یاری میکنه شروع میشه  تااااااااااااا

زمانی که دیگه هیچ چی یادم نیاد .

 اینکه چند ساله بودم و چند سالم میشه  مهم نیست .

تو کجای این دنیا وایستادی که نمی بینمت!!!!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 12:52  توسط _  | 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم گشت. نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌رهاورد برگردي.

كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.

مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.

و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.

 

 

هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.

درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!

درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده هاست

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/06ساعت 11:2  توسط _  | 

از ساعت ۳:۳۰ اینجایم

به دنبال انتخاب واحدی اینترنتی

همچنان رکوردمان بسته است و به علت ترافیک بالای سایت ناچارا به خود دانشکده میرویم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/22ساعت 5:25  توسط _  | 

قبلنا نوشتن برام خيلي راحت بود ولي حالا...

چند روز پيش به وبلاگ كاوه رفتم ديدم نوشته "ثبت نام ترم آخر هم تموم شد"

انقدر دلم مي خواست جاي كاوه بودم...يعني ميشه يه روزي منم اينو بنويسم آيا؟؟!!

ثبت نام اين ترم اينترنتي شده...سايت دانشگاه به سختي باز ميشه...... مثل قبل هيشكي ساعت مشخصي نداره.... و از همه مهمتر بايد ساعتامو جوري تنظيم كنم كه به كلاساي تدريسم نخوره ....و همه اينها براي بهم ريختن اعصاب آدمي كافيست

فردا تولدمه  

آخه من چقدر غصه بخورم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 19:33  توسط _  | 

سلام

چند ماه اصلا حوصله به روز کردن نداشتم

چقدر زود می گذره...

***************************

دلم گرفته ...

دلم عجیب گرفته است ...

و هیچ چیز ...

نه این دقایق خوشبو ٬ که روی شاخه ی نارنج میشوند خاموش ...

نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست ...

نه ...

هیچ چیز ...

مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند ...

و فکر میکنم ... این ترنم موزون حزن ٬ تا به ابد شنیده خواهد شد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/05/15ساعت 11:23  توسط _  | 

و چه روياها

 كه تبه گشت و گذشت

                                و چه پيوند صميميتها

                                                   كه به آساني يك رشته گسست...

 

من دلم مي سوزد كه

                          قناري هارا پر بستند

                                                           و كبوتر ها را

                                                                                   آه كبوتر ها را...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 12:19  توسط _  | 

 

پرنده بر شانه هاي انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده گفت: من كه درخت نيستم. تو نمي توني روي شانه من آشيانه بسازي. پرنده گفت: من فرق درختها و آدمها را خوب مي دونم اما گاهي آنها را اشتباه مي گيرم.

انسان خنديد و به نظرش اين خنده دار ترين اشتباه ممكن بود. پرنده گفت راستي چرا پر زدن را كنار گذاشتي؟ انسان منظور پرنده را نفهميد و باز خنديد.

پرنده گفت:"نميدوني توي آسمان چقدر جاي تو خاليست. انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد. چيزي كه نمي دانست چيست. شايد يك آبي دور – يك اوج دوست داشتني.

پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم كه پر زدن از يادشون رفته. درسته كه پرواز براي يك پرنده ضروريه اما اگه تمرين نكنه فراموش ميشه. پرنده اين را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اينكه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.

آنوقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت:" يادت مياد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود اما تو آسمان را نديدي. راستي عزيزم بالهايت را كجا جا گذاشتي؟"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/02/13ساعت 12:45  توسط _  | 

هرگاه که انسانی دروغ می‌گوید

بخشی از جهان را به قتل می‌رساند. 

این‌ها مرگ‌های کم‌رنگی هستند

که انسان‌ها به اشتباه زندگی می‌نامند

 

************************************

آدم‌های کوچک به‌خاطر آرزوهای بزرگی که دارند همیشه کوچک می‌مانند.

آدم‌های بزرگ اما با آرزوهایی کوچک،بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/30ساعت 23:40  توسط _  | 

دو تا از این شعر بیخودیا براتون میذارم حال کنید

 

سيه چشمي به كار عشق

    به من درس محبت ياد مي داد

مرا از ياد برد آخر ولي من

     بجز او عالمي را بردم از ياد

 ********************************

وفادار تو بودم تا نفس بود

دريغا همنشينت خار و خس بود

دلم را باز گردان باز گردان

همين جان سوختن بس بود بس بود

 

البته بنده خدا شاعرش معروفه                                          

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 13:9  توسط _  | 

فردا اولین روز کلاسامه

آخرین جلسه قبل عید چهارشنبه سوری بود که خودمونو تعطیل کردیم برای همین فرداااااااااااا

فرداااااااااااااااااااا

فرداااااااااااا

فردا که بهار آید     آزاد و رها هستیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 13:5  توسط _  | 

چرا دشوارترين چيز در جهان اين است كه پرنده اي را متقاعد كني آزاد است؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/01/13ساعت 13:0  توسط _  |